|
دوستت ندارم
او که می ماند، نخواهد رفت او که رفته است،نخواهد رسید او که رسیده است،پشیمان است. این همه از شکستن سکوت چه عاید آینه شد!؟ رفتن هم حرف عجیبی است شبیه اشتباه آمدن است. تو بگو... دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست؟
نیمه گمشده ام آخر کیست این سئوالیست که با خود دارم این نیمه گمشده ام یک سیب است سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید نیمه گمشده ام یک آهوست وچه چشمان سیاهی دارد چقدر تندرواست مثل این که دل او نیز هوایی دارد نیمه گمشده ام یک دریاست چقدر موجو تلاطم دارد چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد نیمه گمشده ام یک رود است از کنار دل من می گذرد و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش نیمه گمشدهام یک کوه است پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد نیمه گمشده ام یک بید است که به مجنون صفتی مشهور است نیمه گمشده ام یک فصل است که همه فصل خدا را دارد نیمه گمشده ام یک ساز است و صدای نی مجنون دارد و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند نیمه گمشده ام یک ابر است سیرت و صورت زیبا دارد ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد نیمه گمشده ام یک دشت است پر ز گلهای شقایق شده است پر ز عطر است پر ز سنبل پر ز خواب گل مریم شده است نیمه گمشده ام مهتاب است که شب تار به هم می پوید نیمه گمشده ام یک تنهاست که دلی پر ز شکایت دارد و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید نیمه گمشده ام در یاد است و درون دل من می ماند نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم نور و عشقی ز صفا می خواهم که میان من و اوجاوید است
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای كهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای همچون تو ببارد. دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی عشق به یار نخندم. دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد،همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست یار گره ندهم. من برایت دعا میکنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشو ند برای شاپركهای باغچه خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند. من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند. برایم دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچ تواماٌ با خطا وگناه نباشد.
مدت ها از نوشتن گریختم. و غافل بودم از اینکه نزدیک تر از هرچیزی به من همین دست خط ماندنی ست ... شب است و هوا مثل همیشه کمی خنک . ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم و تو خوابی ... و من امشب از تو مینویسم و برای تو . برای اولین بار ... شاید قبل از این لحظه ای که به خاطر تو خودکارم را برداشته ام هرگز توانایی نوشتن از چنین کسی را نداشتم یا شاید هنوز وقتش نرسیده بود البته تمام اینها حدس های من است بر اساس چیزهایی که میدانم آنچنان مهم نیست از دید تو ! نور ملایمی که حالا اتاقم را روشن کرده بیشترین بهانه برای فکر کردن به توست چون ماه مهربان هنوز آنقدر توانا هست که شب هایم را بدون چراغ سپری کنم... گاهی حس نیاز به کسی که وصف ناپذیر است برایم شیرین و گرم است ... مثل حالا! شاید یک حس شهوتناک زیبا و خیس آنچنان غرقم کند که هرگز نتوانم از ادب پیروی کنم گاهی نیازمندت میشوم در این حد ... و بسیار سرکوب میکنم حس گرمی را که درونم میجوشد و این حس همیشه از یک جنس نیست . جنسی که برای من و تو آشناست . نه ! گاهی تنها یک نگاه . یک آغوش . یک .. حتی یک سکوت . اما در کنار تو . نه به یادت و این کار همیشه ی من است . مثل حالا که مینویسم . به یاد تو و هوای اتاق مرا غرق در خود میکند تا نتوانم از فکر تو بیرون بروم اگر کلیشه ای شد یا شبیه نامه ...! به دل نگیر . عادت شده یکنواخت بودن نوشته هایم.. خواستم عادت دهم خودکارم را به اینکه از تو بنویسد . از تویی که حالا دلیل نوشته های منی. چشم هایت را بسته ای که دنیا را تاریک کنی امشب شب من به سیاهی چشمان توست وقتی که خوابیدی ..حس عجیبیست و برای من شیرین که تو آرام و بی جنبشی و غرق در زیبایی و این را چه خوب است که همه نمیبینند. و من هم تنها در خیالم تصور میکنم . که تو آرامش بخش ترینی برای من برایم زیبایی تو بی پایان اگر نباشد قابل وصف هم نیست . فقط گاهی به رسم عادت میگویم زیباترینی ... مهتاب امشب را در خودت خلاصه کردی . آرامش و زیبایی اش را اگر چه او هم وامدار توست ... شهرم در سکوت فرو رفته. همه خواب و من بیدار . برای اینکه فکرت گاهی اجازه ی هیچ کاری را نمیدهد .و این برای من قشنگترین اتفاق است دراز میکشم بر سطحی که تا تو کنارم نخوابی همیشه سرد است و نا آرام ... امشب ذهن من آزاد است با تو تا هرکجا که میخواهد سفر کند ... غرق در آرامش بخوابی تنها ترین فکر تنهایی من
اول از همه برایت آرزو مىکنم که عاشق شوى، و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...... اما اگر پیش آمد، بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى، برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى، از جمله دوستان بد و ناپایدار ...... برخى نادوست و برخى دوستدار ...... که دست کم یکى در میانشان بىتردید مورد اعتمادت باشند. و چون زندگى بدین گونه است، برایت آروزمندم که دشمن نیز داشته باشى ...... نه کم و نه زیاد ...... درست به اندازه، تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد ...... تا که زیاده به خود غره نشوى. و نیز آروزمندم مفید فایده باشى، نه خیلى بیخاصیت ...... تا در لحظات سخت، وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است، همین مفید بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنین برایت آروزمندم صبور باشى، نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند ...... چون این کار سادهاى است، بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذیر مىکنند ...... و با کاربرد درست صبوریت براى دیگران نمونه شوى. و امیدوارم اگر جوان هستى، خیلى به تعجیل، رسیده نشوى ...... و اگر رسیدهاى، به جوان نمائى اصرار نورزى، و اگر پیرى، تسلیم ناامیدى نشوى...... چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد. امیدوارم سگى را نوازش کنى، به پرندهاى دانه بدهى و به آواز یک سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهیش را سر مىدهد ...... چرا که به این طریق، احساس زیبایى خواهى یافت ...... به رایگان ...... امیدوارم که دانهاى هم بر خاک بفشانى ...... هر چند خرد بوده باشد ...... و با روییدنش همراه شوى، تا دریابى در یک درخت چقدر زندگى وجود دارد. به علاوه امیدوارم پول داشته باشى، زیرا در عمل به آن نیازمندى ...... و سالى یکبار پولت را جلو رویت بگذار و بگویى: «این مال من است»، فقط براى اینکه روشن کنى کدامتان ارباب دیگرى است! و در پایان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى ...... و اگر زنى، شوهر خوبى داشته باشى، که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزى ندارم برایت آروز کنم ......
مومن ازعشق است وعشق از مومن است عشق را نا ممکن ما ممکن است عقل در پیچاک اسباب و علل عشق چوگان باز میدان عمل عشق صید از زور بازو افکند عقل مکار است و دامی می زند عقل را سرمایه از بیم وشک است عشق از عزم ویقین لاینفک است آن کند تعمیر تا ویران کند این کند ویران که آبادان کند عقل چون باد است ارزان در جهان عشق کمیاب و بهای او گران عقل محکم از اساس چون وچند عشق عریان از لباس چون وچند عقل می گوید که خود را پیش کن عشق گوید امتحان خویش کن عقل با غیر آشنا از اکتساب عشق از فضل است و با خود در حساب عقل گوید شاد شو آباد شو عشق گوید بنده شو آزاد شو عشق را آرام جان حریت است نا قه اش را ساربان حریت است آن شنیدستی که هنگام نبرد عشق با عقل هوس پرور چه کرد آن امام عاشقان پور بتول سرو آزادی ز بستان رسول الله الله بای بسم الله پدر معنی ذبح عظیم آمد پسر سر ابراهیم و اسماعیل بود یعنی آن اجمال را تفصیل بود شوخی این مصرع از مضمون او سرخ رو عشق غیور از خون او در میان امت آن کیوان جناب همچو حرف قل هو الله در کتاب چون خلافت رشته از قران گسیخت حریت را زهر اندر کام ریخت موج خون او چمن ایجاد کرد تا قیامت قطع استبداد كرد بهر حق در خاک و خون غلطیده است پس بنای لا اله گردیده است مدعایش سلطنت بودی اگر خود نکردی با چنین سامان سفر عزم او چون کوهساران استوار پایدار و تند سیر و کامکار تیغ بهر عزت دین است وبس مقصد او حفظ آیین است و بس ما سوا الله را مسلمان بنده نیست پیش فرعونی سرش افکنده نیست خون او تفسیر این اسرار کرد ملت خوابیده را بیدار کرد نقش الا الله بر صحرا نوشت سطر عنوان نجات ما نوشت رمز قران از حسین آموختیم ز آتش او شعله ها اندوختیم تار ما از زخمه اش لرزان هنوز تازه از تکبیر او ایمان هنوز ای صبا ای پیک دور افتادگان اشک ما بر خاک پاک او رسان
|
About![]()
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 دی 1387
قالب و كدهاي جاوا |